کاری از تیم تولید محتوای مدرسه عکاسی آرتسنس
آیا تا به حال عکسهایی دیدهاید که در ظاهر بسیار ساده، بیروح و فاقد احساسات آشکار به نظر برسند، اما نتوانید چشم از آنها بردارید؟ این دقیقاً جوهره و جادوی عکاسی دِدپَن (Deadpan Photography) است.
در اولین قسمت از پادکست آرتسنس پلاس، هنا و هامون به تحلیل ریشهها، ویژگیهای بصری و اهمیت این سبک مهم در عکاسی معاصر پرداختهاند
🔹تعریف عکاسی ددپن
عکاسی فاقد احساسات، سرد و بیتفاوت که جهان را بدون قضاوت و همانگونه که هست بازنمایی میکند.
🔹شکستن قوانین ترکیببندی
دلیل قرارگیری آگاهانه سوژه در مرکز کادر و استفاده از زاویه دید مستقیم، تخت و بدون پرسپکتیو اغراقآمیز.
🔹رنگ و نورپردازی
بهکارگیری نور یکنواخت بدون سایههای دراماتیک و رنگهای اشباعنشده.
🔹پیشگامان و چهرههای شاخص
نگاهی به آثار برند و هیلا بخر، رینکه دایکسترا، الک ساث و جیتکا هانزلوا.
🔹داستانگویی در ذهن بیننده
ایجاد پرسشهای بیپاسخ و دعوت مخاطب به تأمل عمیق در غیاب تفسیر شخصی عکاس.
🎙 با اجرای: هنا و هامون (Ai)
👤 مدیر اجرایی، ایدهپرداز و نویسنده پادکست: علی میراسماعیلی
گوش کردن به این اپیزود در وبسایت مدرسه آرتسنس:
🎧 علاوه بر این میتوانید فایل صوتی این اپیزود را در لینکهای زیر بشنوید و نظرات خود را درباره این سبک و این اپیزود با ما به اشتراک بگذارید:
شنیدن این اپیزود در کست باکس
شنیدن این اپیزود در اسپاتیفای
شنیدن این ایپزود در شنوتو
🔗 منبع این اپیزود:
مقاله «عکاسی ددپن (Deadpan) چیست؟» برروی وبسایت مدرسه عکاسی آرتسنس
آنچه در اینجا میخوانید:
متن کامل اپیزود اول پادکست آرتسنس پلاس
هامون: خب میدونی وقتی پای عکاسی میاد وسط همیشه یه سری قوانین نوشته و نانوشته هست که انگار وحی منزله.
هنا: دقیقاً همون قوانینی که از روز اول تو هر کلاس عکاسی تو مغز آدم میکنند.
هامون: آره. مثلاً اگه تویی که الان داری به این گپ و گفت ما گوش میدی تا حالا حتی یه مقاله ی ساده هم درباره ترکیببندی یا کادربندی خونده باشی قطعاً این جمله طلایی رو شنیدی
هنا: اینکه سوژه رو هرگز نذار وسط کادر.
هامون: آفرین. هرگز تحت هیچ شرایطی سوژه رو دقیقاً تو مرکز عکس قرار نده. همیشه میگن این کار عکس رو کسل کننده میکنه یا خیلی تخت و آماتور به نظر میرسه.
هنا: درسته. میگن باید از قانون یک سوم استفاده کنید تا چشم بیننده تو تصویر بچرخه.
هامون: خب این همون جاییه که ماجرا واقعاً جالب میشه. چون تو بررسی عمیق امروزمون که بر اساس یه مقاله خیلی جامع از مدرسه عکاسی آرت سنس آماده کردیم، میخوایم بریم سراغ یه سبکی که تمام این قوانین مقدسو با خونسردی کامل میریزه دور.
هنا: یه خونسردی کاملاً عامدانه.
هامون: دقیقاً امروز قراره راز یکی از عجیبترین و راستش روانشناختیترین سبکهای عکاسی رو بشکافیم. یعنی سبک ددپن. سبکی که سوژه رو بدون هیچ شرمی دقیقاً میکاره وسط کادر...
هنا: ...و هیچ احساسی هم نشون نمیده.
هامون: آره. سوژه مستقیم و بدون هیچ حسی به تو خیره میشه انگار نه انگار. خب ببین این تضادی که با قوانین کلاسیک مطرح کردی بهترین نقطه ورود ما به دنیای ددپنه. چیزی که تو این کاوش برای ما خیلی اهمیت داره اینه که بفهمیم این اتفاق چطور میفته.
هنا: یعنی چطور یه عکس به ظاهر سرد تبدیل به هنر میشه؟
هامون: آها دقیقاً. چطور یه عکس کاملاً بیتفاوت و سرد میتونه از یه تصویر خسته کننده به یه اثر هنری خیلی عمیق و تفکر برانگیز تبدیل بشه.
هنا: پس فقط قرار نیست به ظاهرش نگاه کنیم.
هامون: نه اصلاً. ما میخوایم لایههای زیرینش رو کالبد شکافی کنیم. میخوایم ریشههای تاریخیش رو ببینیم و درک کنیم که چرا عکاسهای بزرگ دهههاست دارن از این نگاه خالی از احساس استفاده میکنن. خب به عنوان یه ابزار قدرتمند برای نشون دادن مفاهیم عمیق انسانی.
هنا: درسته. یه ابزار برای بازتاب دادن همون مفاهیم اجتماعی و انسانی.
هامون: پس بیا از همین کالبدشکافی ظاهری شروع کنیم. من وقتی داشتم مقاله آرت سنسو زیر و رو میکردم اولین مأموریتم این بود که بفهمم ددپن از نظر بصری دقیقاً چه مختصاتی داره.
هنا: و به چه نتیجهای رسیدی؟
هامون: خب منبع ما این سبک رو که یه جورایی زیرمجموعه عکاسی خیابانی و مستند هم هست فضایی کاملاً فاقد احساسات توصیف میکنه. یعنی نه اثری از لبخند و شادی توش هست نه ردی از غم و اشک.
هنا: یه جور انزوای مطلق.
هامون: آره. یه بیطرفی کامل. از نظر ترکیب بندی هم که گفتیم سوژه میخکوب شده همون وسط. اما مسئله فقط جایگاه سوژه نیست. زاویه دید هم به طرز عجیبی مستقیم و بیطرفه. یعنی هیچ زاویه اغراق آمیزی نداریم.
هنا: نه اصلاً. عکاس روی زمین دراز نمیکشه که با زاویه پایین به بالا به سوژه عظمت بده یا از یه ارتفاع خیلی بالا عکس نمیگیره که سوژه حقیر به نظر برسه. هیچ پرسپکتیو دراماتیکی تو کار نیست.
هامون: ببین این ویژگی تخت بودن تو زاویه دید یه مکانیسم به شدت مهم تو عکاسی ددپنه.
هنا: چرا انقدر مهمه؟
هامون: چون وقتی تو به عنوان عکاس زاویه دوربین رو تغییر میدی در واقع داری به بیننده دیکته میکنی که چه حسی نسبت به سوژه داشته باشه.
هنا: آها یعنی داری حس رو تحمیل میکنی.
هامون: دقیقاً. زاویه از پایین به بالا ناخودآگاه حس قدرت میده و زاویه از بالا به پایین حس ضعف. ددپن میاد تمام این ابزارهای جهت دهی رو حذف میکنه تا همه چیز دقیقاً همون طور که تو واقعیت هست دیده بشه.
هنا: چه جالب. پس نورپردازی هم باید همین طوری باشه.
هامون: آره. این موضوع در مورد نور و رنگ هم کاملاً صدق میکنه. تو عکسهای ددپن ما اصلاً شاهد نورهای دراماتیک یا سایههای تند نیستیم.
هنا: همون سایههایی که معمولاً برای ایجاد تعلیق استفاده میشن، درسته؟
هامون: اون کنتراستهای شدید اینجا جایی ندارن. نور کاملاً تخته. رنگها هم معمولاً اشباع پایینی دارن و یه جور تمایل به کمرنگ بودن و خنثی بودن توشون دیده میشه.
هنا: پس ترکیب این نور تخت، زاویه همسطح چشم و اون رنگای خنثی کلاً هرگونه هیجان مصنوعی رو پاک میکنه.
هامون: دقیقاً. هر نوع دستکاری عاطفی از تصویر حذف میشه.
هامون: با این مکانیسمی که برای حذف احساسات گفتی یه سؤال خیلی جدی و راستش شاید یکم خندهدار برای من پیش میاد.
هنا: بپرس.
هامون: الان اگه تو به عکس پرسنلی روی پاسپورت من نگاه کنی میبینی که دقیقاً وسط کادر نشستم، یه نور کاملاً تخت و بدون سایه هم خورده تو صورتم...
هنا: خب...
هامون: ...و هیچ احساسی هم تو چهرهام نیست، دارم کاملاً بیتفاوت به لنز زل میزنم. با این اوصاف آیا عکس پاسپورت من یه اثر هنری تو سبک ددپنه؟
هنا: خب راستش از نظر فرم بصری و ظاهری مرز خیلی خیلی باریکی بین عکس پاسپورت تو و یه پرتره ددپن وجود داره.
هامون: جدی؟ پس من یه اثر هنری تو جیبم دارم!
هنا: نه صبر کن، ظاهر هر دو یکی هست یعنی مرکزیت، نور تخت و اون نگاه بیاحساس، اما تفاوت اساسی تو فلسفه، زمینه و روانشناسی پشت این دو تا تصویره. یعنی نیت عکاس فرق داره.
هامون: دقیقاً. تو عکس پاسپورت ما یه چارچوب کاملاً کاربردی داریم، هدف صرفاً احراز هویته. کادر اونقدر بستهست که فقط چهره تو رو برای سیستمهای امنیتی قابل شناسایی کنه.
هنا: آها، پس هیچ قصدی برای درگیر کردن ذهن بیننده نداره.
هامون: نه اصلاً. اما توی پرتره ددپن فاینآرت عکاس این فرمت خشک رو انتخاب میکنه تا عامدانه خلا عاطفی ایجاد کنه.
هنا: منظورت از خلا عاطفی چیه؟
هامون: ببین تو پرتره ددپن ما معمولاً سوژه رو با یکم فاصله میبینیم. یعنی لباساش، پسزمینهش و فضایی که توش ایستاده کاملاً مشخصه.
هنا: آها، محیط هم دخیله.
هامون: آره. اما اون نشانههای عاطفی تو چهرهش، یعنی همون چیزایی که ما به طور غریزی برای قضاوت کردن آدما بهشون نیاز داریم از ما دریغ میشه.
هنا: پس این بیتفاوتی ظاهری یه جور دعوته.
هامون: احسنت. دعوته برای توی بیننده که خودت بیای با سوژه ارتباط برقرار کنی و لایههای پنهانش رو بکاوی. عکاس نمیخواد یه احساس خاص رو به زور به تو القا کنه.
هنا: پس فرم یکسانه اما اون مکانیسم روانشناختی که ذهن آدمو درگیر میکنه کاملاً متفاوته. این خیلی نکته مهمی بود.
هامون: دقیقاً، تفاوت تو همون درگیری ذهنیه.
هنا: حالا یه سؤال دیگه مطرح میشه. اینکه این سبک اصلاً چطوری وارد دنیای هنر شد؟ یعنی اگه این عکسها تا این حد ساده و خالی از درام هستن چطور تونستن راهشونو به گالریهای هنری باز کنن؟
هامون: سؤال خیلی خوبیه.
هنا: ریشه تاریخی این نگاه بیتفاوت از کجا میاد؟
هامون: برای درک این مسیر باید بریم سراغ دو نفر از تأثیرگذارترین چهرههای تاریخ این سبک که مقاله ما هم به طور ویژه بهشون پرداخته: زوج عکاس آلمانی، برند و هیلا بخر (Bernd and Hilla Becher).
هنا: آها، برند و هیلا بخر.
هامون: آره، این دو نفر مفاهیم عکاسی فاینآرت رو تو دهههای گذشته کلاً دگرگون کردن. جالبه بدانید سوژه اصلی اونا اصلاً انسان نبود.
هنا: پس از چی عکس میگرفتن؟
هامون: از سازههای صنعتی. اونا با یه وسواس و دقت علمی عجیب سالها تو اروپا و آمریکا سفر کردن و از چیزایی مثل برجهای آب، معادن زغالسنگ، سیلوهای غلات و مخازن گاز عکاسی کردن.
هنا: و همه اینا با همون سبک ددپن.
هامون: دقیقاً، سوژه تو مرکز کادر بدون هیچ پرسپکتیو اغراقآمیزی. اونا فقط تو روزای ابری عکس میگرفتن تا نور کاملاً تخت و بدون سایه باشه و البته به صورت سیاه و سفید.
هنا: راستش من اینجا باید یکم به این جریان شک کنم!
هامون: چرا؟
هنا: خب تصور کن تو یه روز تعطیل تصمیم میگیری بری یه گالری هنری، وارد سالن میشی و میبینی روی دیوار ۲۰ تا عکس بزرگ از برجای آب یا سیلوهای غلات کنار هم ردیف شدن.
هامون: خب این یه تجربه بصری خاصه.
هنا: آره ولی همه از یه زاویه با یه نور ابری و خسته کننده بدون هیچ اتفاق خاصی. منصفانه بخوایم نگاه کنیم دیدن یه مخزن گاز چقدر میتونه جذاب باشه؟
هامون: میفهمم چی میگی. یعنی تماشاگر از این حجم از یکنواختی و تکرار مکانیکی خسته نمیشده؟ واقعاً چرا باید به این تصاویر علاقه نشان بده؟
هنا: ببین این واکنش تو کاملاً طبیعیه و این دقیقاً همون چالشیه که مخاطب تو مواجهه اول با آثار زوج بخر تجربه میکنه.
هامون: پس من تنها نیستم تو این حس.
هنا: اصلاً. اما مکانیسم کار اونا تو تکعکسها به تنهایی نیست. جادو تو کنار هم قرار گرفتن این عکسها اتفاق میفته.
هامون: یعنی کل مجموعه با هم یه معنی دیگه میده؟
هنا: دقیقاً. اونا در حال خلق یه نوعشناسی یا همون تایپالوژی (Typology) بودن.
هامون: نوعشناسی؟ میتونی بیشتر توضیح بدی؟
هنا: خب فرض کن تو ۲۰ تا عکس از برجهای آب رو که کاملاً با یه فرمول یکسان بدون هیچ سایه دراماتیکی ثبت شدن کنار هم میبینی. اونجاست که تازه متوجه جزئیات میشی.
هامون: آها، چون هیچ چیز اضافهای حواس آدمو پرت نمیکنه.
هنا: آفرین. چون عکاس هیچ چیزی رو با نور یا زاویه برجسته نکرده، چشم تو مجبور میشه روی بافت زنگزدگی فلز، روی تفاوت پرچها یا معماری خاص هر کدوم از این سازهها متمرکز بشه.
هامون: چه جالب. پس یه جور مقایسه اتفاق میفته.
هنا: آره. و مهمتر اینکه اونا داشتن با این کار کاتالوگی از یه جهان صنعتی رو به زوال میساختن. خیلی از اون معادن و سیلوهایی که اونا عکاسی کردن امروز دیگه اصلاً وجود خارجی ندارن.
هامون: یعنی در واقع داشتن تاریخ رو مستند میکردن.
هنا: دقیقاً. کارشون حفظ تاریخ یه دوره صنعتی بود. تاریخی که اگه با نورپردازیهای رمانتیک عکاسی میشد اصالت و شفافیت علمیش رو از دست میداد. اونا اجازه دادن خود سازهها با صدای خالص خودشون با تاریخ حرف بزنن.
هامون: خب اینطوری که میگی خیلی منطقی به نظر میرسه. ددپن به عنوان یه ابزار مستندنگاری علمی و بیطرفانه برای اشیا خیلی جوابه. بالاخره مخزن گاز ذاتاً احساسی نداره، پس نگاه بیاحساس بهش کاملاً درست در میاد.
هنا: دقیقاً با ذات سوژه همخوانی داره.
هامون: اما ماجرا وقتی پیچیده میشه که ما سوژه رو تغییر بدیم.
هنا: یعنی بریم سراغ انسان.
هامون: آره. وقتی به جای فلز و بتن یه انسان رو جلوی لنز قرار میدیم چی میشه؟ انسان موجودیه که کلاً با احساساتش تعریف میشه. چطور میشه از آدم تو این قالب سرد عکاسی کرد و نتیجهش یه تصویر رباتیک و بیمعنی نشه؟
هنا: اینجاست که عکاسی ددپن وارد روانشناختیترین مرحله خودش میشه؛ یه مرحله به شدت چالشبرانگیز.
هامون: خب منبع ما تو این مورد چی میگه؟
هنا: مقاله ما برای توضیح این بخش دو تا عکاس برجسته رو معرفی میکنه که محور کارشون انسانه. اولین نفر رینکه دایکسترا (Rineke Dijkstra) هست، هنرمند هلندی.
هامون: اونم از انسان با همین فرمول عکاسی میکنه؟
هنا: آره، تو پرترههاش دقیقاً از همون فرمولهای ددپن استفاده میکنه: انسان تو مرکز کادر، نگاه مستقیم و بدون هیچ اغراق نوری. اما نبوغ دایکسترا تو انتخاب زمان عکاسیه.
هامون: منظورت از زمان چیه؟
هنا: اون میره سراغ افرادی که توی دوران گذار تو زندگیشون قرار دارن.
هامون: دوران گذار یعنی مثلاً تغییرات سنی یا موقعیتهای خاص؟
هنا: دقیقاً، مقاطعی از زندگی که هویت انسان در حال تغییره و به شدت بیثبات و آسیبپذیره.
هامون: میتونی مثال بزنی؟
هنا: مثلاً نوجوانایی که تو سن بلوغ هستن و هنوز با بدن جدیدشون کنار نیومدن، یا زنانی که به تازگی زایمان کردن و از نظر روانی و جسمی توی شوک طبیعی هستن، یا حتی جوانهایی که دارن برای پیوستن به ارتش آماده میشن.
هامون: آها، لحظاتی که آدم نمیتونه تظاهر کنه.
هنا: احسنت. تو این مقاطع آدما نمیتونن به راحتی پشت نقابهای اجتماعی پنهان بشن. دایکسترا هم از اونا نمیخواد ژست بگیرن یا لبخند بزنن.
هامون: چون لبخند خودش یه جور نقابه، نه؟
هنا: دقیقاً. لبخند تو عکاسی معمولاً یه نقابه برای پوشوندن احساس واقعی. اون این نقاب رو برمیداره و آدما رو با تمام خامی و عدم اطمینانشون ثبت میکنه.
هامون: پس وقتی اون چهره خنثی رو میبینیم در واقع داریم اون اضطراب درونی رو حس میکنیم.
هنا: آره. چون هیچ حس اغراقشدهای از سمت عکاس وجود نداره، تو میتونی اون تضادهای درونی مثلاً دوران بلوغ رو خیلی واضحتر درک کنی.
هامون: و هیچ رازی هم در کار نیست.
هنا: آره، انگار هیچ تلاشی برای بزرگ نشان دادن نمیکنه. فقط ثبت خام بودن تو یه لحظه و یه مکانه. ببین، مکانیسم کار عکاسانی مثل توماس روف یا هانسلو خلق یه نوع ناآشنایی تو دل آشناییه. اونا از چیزایی عکس میگیرن که ما هر روز میبینیم، اما با حذف اون درام عاطفی، این فضاهای آشنا رو برای ما غریبه میکنن.
هامون: آها، مثل همون دختری که گفتی نه لبخند میزنه نه اخم میکنه.
هنا: آره. فقط حضور داره و خیره میشه و همین نگاه خنثی هست که تماشاگر رو به شدت درگیر میکنه. میدونی، این نگاه خنثی منو یاد یه حسی میندازه. تصور کن تو یه روز معمولی تو ایستگاه اتوبوس نشستی و منتظری.
هامون: خب...
هنا: ناگهان متوجه میشی یه غریبه چند متر اونطرفتر ایستاده و داره مستقیم به چشمات نگاه میکنه.
هامون: اوه، خیلی معذبکننده است!
هنا: دقیقاً. اون هیچ سلاحی نداره، خطری تو رو تهدید نمیکنه اما چهرهش مثل سنگه. نه لبخندی داره که بهت احساس امنیت بده، نه اخمی که بگی دشمنه. فقط خیره شده.
هامون: و مغز تو نمیتونه نیتش رو بخونه.
هنا: آره، شدیداً احساس ناآرامی میکنی. وقتی به پرترههای ددپن نگاه میکنم، حس میکنم عکاس عمداً منو تو این وضعیت ناآرام قرار داده.
هامون: این تشبیه ایستگاه اتوبوس که گفتی بینظیر بود. عکاس دقیقاً همین کارو با بینندهش میکنه. پس این یه تله روانشناختیه.
هنا: دقیقاً، مغز ما تو مواجهه با آدما به شدت وابسته به نشانههای عاطفیه تا موقعیتو تحلیل کنه. وقتی تو این نشانهها رو حذف میکنی، مغز بیننده توی حالت جستجوی مداوم گیر میفته و این همون دلیل ناآرامی ماست.
هامون: آره، بیننده مدام میپرسه چرا این فضا اینقدر سرده؟ آیا عکاس دنیا رو همینقدر بیتفاوت میبینه؟ اون نگاه خیره در واقع میشه یه آینه که تو رو وادار میکنه با حس ناامنی خودت مواجه بشی.
هنا: پس این بیتفاوتی ظاهری یه سلاحه برای بیدار کردن ذهن بینندهاست. اما این روند ما رو میرسونه به یه چالش فلسفیتر تو عکاسی.
هامون: چه چالشی؟
هنا: ما همیشه یاد گرفتیم که عکاسی یعنی قصهگویی. عکاس یه راویه که با نور و کادر یه داستان رو تعریف میکنه. اما تو ددپن با این سطح از سکوت مطلق، زاویه تخت و چهرههای بیحس، داستان چطور روایت میشه؟
هامون: برای درک این موضوع باید بریم سراغ آخرین عکاسی که تو کاوش امروزمون بهش میپردازیم: الک سوث (Alec Soth).
هنا: الک سوث کاراش چطوریه؟
هامون: آثار اون ترکیبی خیلی ظریف از طبیعت بیجان، پرتره و منظره است. اون تمایل داره از فضاهای حاشیهای تو آمریکا و آدمایی که درگیر انزوا هستن عکاسی کنه.
هنا: و فاصله عکاس با سوژه تو عکساش خیلی مشهوده، درسته؟
هامون: به شدت مشهوده. وقتی به پرترههاش نگاه میکنی آدمایی میبینی که تمام جزئیات محیطشون مثل لباسای چروکیدهشون یا کاغذ دیواری کهنه فریاد میزنه که اینجا پر از قصه است. اما چهرهشون هیچ رازی رو فاش نمیکنه.
هنا: دقیقاً. چهرهها کاملاً خنثا هستن. خب ببین، اگه چهره هیچ رازی رو فاش نمیکنه پس عکاس رسماً ما رو تو تاریکی مطلق رها میکنه. اگه قرار نیست سرگذشت این آدم تو چهرهش خونده بشه اصلاً چرا ما باید وقتمون رو پای این عکس بذاریم؟
هامون: این همون پارادوکس زیبای ددپنه. اگه عکاس سکوت کرده پس داستان از کجا میاد؟ داستان از اون خلا میاد. مکانیسم قصهگویی تو کارهای الک سوث مبتنی بر مفهوم روایت از طریق ایجاد خلا هست.
هنا: یعنی چی؟ چطور میشه با خلا قصه گفت؟
هامون: ذهن انسان کلاً از معما و فضاهای خالی متنفره. وقتی الک سوث یه آدم ساکت رو توی منظره متروکه بهت نشون میده یه خلا اطلاعاتی ایجاد میکنه.
هنا: آها، و ذهن ما خودش شروع میکنه به پر کردن این خلا.
هامون: دقیقاً. به عنوان بیننده نمیتونی فقط نگاه کنی و رد بشی چون مغزت تشنه پاسخه. با دیدن اون کاغذ دیواری کهنه شروع میکنی به رویاپردازی. از خودت میپرسی این آدم از کجا اومده؟
هنا: پس عکاس فقط صحنه رو میچینه و میکشه عقب.
هامون: آفرین. عکاس داستان رو کلمه به کلمه دیکته نمیکنه. تو عکاسی ددپن نیمی از مسیر توسط عکس طی میشه و نیمه دوم داستان تو ذهن تو نوشته میشه.
هنا: چقدر این مفهوم درگیرکننده است! یعنی سکوت عکس فضاییه که به ما اجازه میده صدای ذهن خودمون رو بشنویم.
هامون: یه تعبیر کاملاً شاعرانه و درست.
هنا: خب بیا یه مرور سریع بکنیم مسیری که امروز طی کردیم رو. ما دیدیم که چطور سبکی که به ظاهر فقط سوژه رو میذاره وسط کادر چقدر میتونه عمیق باشه. از زوج بخر یاد گرفتیم که بیطرفی میتونه تاریخ صنعتی رو مستند کنه.
هامون: و با دایکسترا و هانسلو فهمیدیم چطور میشه نقاب آدما رو برداشت.
هنا: دقیقاً، و در نهایت با الک سوث درک کردیم که چطور میتونه مخاطب رو وادار به قصهسازی کنه. میدونی، دلم میخواد یه یادآوری کوچک به تویی که الان داری بهمون گوش میدی بکنم.
هامون: حتماً بگو.
هنا: ما امروز تو دنیایی هستیم که به شدت درگیر بمباران بصری و احساسیه. شبکههای اجتماعی پر شده از عکسهای پرزرق و برق و فیلترهای عجیب و آدمایی که مدام دارن احساساتشونو تو صورت ما فریاد میزنن.
هامون: یا بینهایت شادن یا خیلی اغراقآمیز غمگین.
هنا: آره. تو چنین دنیای شلوغی، سبک ددپن واقعاً مثل یه پناهگاهه، یه جور سمزدایی بصری برای دیدن جهان همون طور که واقعاً هست: صادقانه و بدون قضاوت.
هامون: این توصیف «سمزدایی بصری» عالی بود. ما واقعاً نیاز داریم گاهی بدون اینکه کسی بهمون بگه چه حسی داشته باشیم، فقط نگاه کنیم.
هنا: دقیقاً.
هامون: و برای حسن ختام این بررسی میخوام به یه ایده خیلی جذاب تو مقاله اشاره کنم: ایده عکاسی از سوژههای نادیده گرفته شده. منبع ما به مجموعهای مثل «آمریکای متروک» از متیو کریستوفر اشاره میکنه که زیبایی فقط تو اتفاقات دراماتیک نیست.
هنا: درسته؟ این ایده یادآوری میکنه که دفعه بعد که تو خیابون قدم میزنی یا از کنار یه ساختمون متروکه رد میشی یا حتی چهره خستهای از یه مسافر تو مترو رو میبینی، یه لحظه مکث کن.
هامون: یه مکث برای کشف همون خلا.
هنا: دقیقاً. از خودت بپرس آیا این منظره واقعاً خالیه یا فقط یه بوم سفیده که منتظر مونده تا تو داستان پنهانشو تو ذهن خودت کشف کنی؟
هامون: چه سؤال پایانی فوقالعادهای! از تو که تا این لحظه همراه ما بودی تا این بررسی عمیق رو تو جهان سرد اما به شدت جذاب ددپن پیش ببریم بینهایت ممنونم.
هنا: امیدوارم این کاوش براتون الهامبخش بوده باشه.
هامون: قطعاً همین طوره. امیدوارم از این به بعد بتونید جادو رو تو سادهترین و بیتفاوتترین صحنههای زندگیتون پیدا کنید. تا یه گپ و گفت دیگه، خدانگهدار.
آرتسنس پلاس را در اپهای پادگیر دنبال کنید.